تبليغاتX
نخودچی

یه روزی که خیلی هم دور نبود نخودچی متولد؟! شد. اما حالا دیگه بار سفرش رو بسته. دیگه می خواد بره. مثل آدما که یه روز میان و یه روز می رن. عمر نخودچی هر چند کوتاه بود، اما تو این مدت دوستای خوب زیادی پیدا کرد. نخودچی از دوستی با اونا خیلی خوشحال بود و هست.

تا هست دوستاش رو دوست داره. نخودچی هست، اما خارج از محیط وب.

دیگه نخودچی ِ وب نویسیم تموم شده. اینم مثل تموم کارای دیگم. فقط برای یه مدت.

اینجا دیگه چیزی نمی نویسم اما هر وقت تونستم به وبتون سر می زنم.

از همه ی دوستام ممنونم. دوستای گل هم دانشگاهیم: سماجونم که قصد داشت شادی هاش رو  قسمت کنه، فیقولی عزیزم تو جزیره ی ناشناخته اش، کینکی جان و دغدغه هاش، سان جون گلم که هر چند کم، اما اومد.

دوستای خوب دیگه که تو محیط وب باهاشون آشنا شدم: وروجکم که باعث شد من وبلاگ نویسی رو شروع کنم و تولد نخودچی رو مدیونشم، سامان پسر پاییز که تو وبم خیلی کمکم کرد، سفین جان که سرزمین آرزوهاش خیلی خوشکله، پنجعلی های عزیز(خصوصا ترکعلی و غیاثعلی) که وبشون حرف نداره، شیطان که گاه گاه منو به جهنمش دعوت میکرد، سیاوش عزیز(فرزندان شیطان) که همیشه به من میگفت: نخود، یکی  از همین آرش ها که همین حوالی بود، نویسنده ی وب می میرم برات(امین جان)، م عزیز که وبش خیلی دوست داشتنیه، المیرا جونم که زندگی رو می بوسید، اشکهای پنهونی یه المیرا جون دیگه، مسودی که یه بار زبان دلش رو دزدیدن و با زبان جدید اومد، ریحانه و فاطمه ی عزیز که وبلاگشون واقعا روزنه ای به جهان انتظار بود، دوقلوهای نازنینی که تازه باهاشون آشنا شده بودم، غریب آشنا که قلم زیبایی داره، فریادم که خیلی دوسش دارم، منظومه ی عشق، سروش و شکوفه ی عزیز، مستر گاد و قلم تند و زیباش،  و همه اونایی که تو این مدت به کلبه ی کوچیک نخودچی قدم گذاشتن و گاهی تو کامنتدونی از سر لطفشون قلم گذاشتن.

دوستون دارم و به یادتون هستم. دلم براتون خیلی خیلی تنگ میشه.

دیگه ...

 

 

 

خداحافظ همین حالا

:: :: :: :: :: :: :: :: :: :: ::

 

خداحافظ همین حالا

همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی

تر شده چشمام

اگه گفتم خداحافظ

نه اینکه رفتنت ساده است

نه اینکه می شه باور کرد

دوباره آخر جاده است

خداحافظ واسه اینکه

نبندی دل به رؤیاها

بدونی بی تو و با تو

همینه رسم این دنیا

خداحافظ ، خداحافظ ، همین حالا

خداحافظ !!!

+ 2006/9/17ساعت 3:7 PM دستنویس نخودچی |

فریاد به نخودچی میگه: تو بزرگ شده ی دولت گفتگوی تمدن های خاتمی هستی و می خوای همه چی رو با جلسه و بحث و گفتگو حل کنی، اما من احتمالاً قراره بزرگ شده ی دولت عدالتخواه؟!؟ احمدی نژاد باشم. یا مسائل در نطفه خفه می شن ، یا لاینحل هستن، یا خودشون حل میشن ، یا مثل قضیه ی انرژی هسته ای کشدار میشن یا...

در نهایت ما تیر خلاصیم!!!

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

اینم متن یکی از ترانه های رضا صادقی که ...

 

زورکی نخند عزیزم، می دونم اومدی بازی

نمی خوام این آخرین بازی زندگیم، ببازی

خودتو راحت کن و فکر کن که جبران گذشته است

از منم می گذره اما، به دلت چاله نسازی

اومدی بشکنی بشکن، از منه ساده چی مونده

 قبل تو هر کی بوده تمومِ تار و پود سوزونده

تو هم از یکی دیگه سوختی، میخوای تلافی باشه

بیا این تو و دل و باقیه احساسی که مونده

دل ما اونقده پاره است، موندنش مرگ دوباره ست

آسمونه سینه ی ما، خیلی وقت بی ستاره است

همینی که باقی مونده، واسه دلخوشی تو بشکن

تیکه تیکه هامو بردن، آخرینش هم تو بکن

نمی خوام بگذره عمری، خسته شی واسه فریبم

یقه تو نمی گیره هیچ کس، آخه من اینجا غریبم

بزن و برو عزیزم، مثل هرکس که زد و برد

طفلی این دل که همیشه، به گناه دیگرون مرد

نفرت تو از غریبه، سر یک غریب خراب کن

خنده ی کوتاه من رو،  بیا گریه کن، عزا کن

مهم هم نیست که چه جرمی یا گناهی، این سزاشه

باقیه دلم یه مشت خاک، همینم می خوام نباشه

عقده های یه شکست رو، خالی کن سر دل من

دیگه متروک مونده و سرد، خاک پیر ساحل من

ازنگاهات خوب می فهمم ، که تو فکرت یه فریبه

بازی بسه پاشو بشکن،  من غریب و تو غریبه

دل ما اونقده پاره است، موندنش مرگ دوبارست

آسمونه سینه ی ما، خیلی وقت بی ستاره است

همینی که باقی مونده، واسه دلخوشی تو بشکن

تیکه تیکه هامو بردن، آخرینش هم تو بکن

نمی خوام بگذره عمری، خسته شی واسه فریبم

یقه تو نمی گیره هیچ کس، من که با خودم غریبم

بزن و برو عزیزم، مثل هرکس که زد و برد

طفلی این دل که همیشه، به گناه دیگرون مرد

دل ما اونقده پاره است...

+ 2006/9/17ساعت 3:3 PM دستنویس نخودچی |

میلاد دوازدهمین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت، منجی عالم بشریت، حضرت مهدی (عج) بر عموم مسلمین جهان گرامی باد.

 

دیر زمانی است که حضورت را حس می کنم،

مدتی است که در همین حوالی به جستجویت می پردازم،

تو را حس می کنم!

تو را لمس می کنم!

اما...

سالهاست که همه منتظرند و من نیز،

بیا که آمدنت را چشم به راهم!

 

 

+ 2006/9/8ساعت 8:40 AM دستنویس نخودچی |

و زندگی ما در پیش روی ما، همچون لیوان آبی خنک، لیوانی نمناک است که دستان آدمی تب دار آن را گرفته است و میخواهد آن را بنوشد و ناگهان لاجرعه سر می کشد؛ با آن که می داند باید صبر کند. اما قادر به دور کردن آن لیوان دل انگیز از لبانش نیست؛ زیرا آب بی حد گواراست و او بی حد از التهاب تب می سوزد.

                        

+ 2006/9/3ساعت 8:49 AM دستنویس نخودچی |

فکر می کنم امروز بهترم! البته فقط در حد یه فکره ها...

تو چه طوری؟؟؟

                             

+ 2006/8/27ساعت 8:45 AM دستنویس نخودچی |

نمی دونم چه مرگم شده؟ خیلی با خودم غریبه شدم. هر چی این روزای بی هدف بیشتر پیش می رن،  بیشتر از خودم دور میشم. کم کم دارم به جایی می رسم که دیگه احساس می کنم خودم رو نمی شناسم. شایدم قبلا فکر می کردم که خودم رو می شناسم.

بعضی وقتا با خودم فکر می کنم این دیگه کیه؟

از این دنیا چی می خواد؟ چی میگه؟

دیگه حرفای خودم رو نمی فهمم. به چیزایی فکر می کنم که درکشون نمی کنم.

احساس می کنم دارم به مردن عادت می کنم. شاید اینا همش بهونه است!

شاید فکر کنی حرفای بچه گونه می زنم. آره خود تو که داری اینو می خونی.

من به این اتاق کذایی فرار می کنم. که بقیه رو نبینم. انگار فرار بهترین راهه. اما از کی؟

شاید به پوچی رسیدم. شاید ته خطه!

نمی دونم. تو می دونی؟؟؟

من زندگی نمی کنم. چون زندگی رو دوست ندارم.

من نمی میرم. چون مرگ رو دوست ندارم.

من زیاد چیزی نمی خورم. چون خوردن و خوردنیها رو دوست ندارم.

من حتی دیگه آب هم کم می خورم. چون دیگه آب رو هم دوست ندارم.

من دیگه به آدما زیاد نگاه نمی کنم. چون دیدنشون رو دوست ندارم.

من مدام پای کامپیوتر لعنتیم. ولی دوسش ندارم. فقط برای پر کردن لحظه های پوچمه!

من فکر می کنم. با وجودی که دیگه فکر کردن رو هم دوست ندارم.

دیگه هیچ چیز منو ارضا نمی کنه. نه وبلاگم. نه وبلاگ دوستام. نه نوشتن!!!

من احتمالا افسرده شدم. ولی افسردگی رو هم دوست ندارم.

من خودم رو دوست ندارم. من از خودم عصبانیم. چرا از خودم نپرسیدن که می خوام به این دنیا بیام یا نه؟؟؟

خود ِ عوضی!

من، من، من......... هر چی می کشم از دست این منه لعنتیه!

شاید علت همه اینا بی هدفی و یکنواختی زندگی! من باشه.

هر کس به من میگه چی می گی یا چیکار می کنی محکم و استوار میگم : به تو چه!

آخه خودم هم نمی دونم!

مادربزرگم میگه این به تو چه که می گی یعنی چی؟؟؟

میگم: یعنی همین دیگه. یعنی به کسی مربوط نیست. هیچ چیز به هیچ کس مربوط نیست. اون بیچاره هم فقط برام یه آه می کشه و سرش رو تکون میده!!!

نه، انگار یه چیزی پیدا شد که من بخوامش. که دوسش داشته باشم.

هـــــــدف! چیزی که من ندارمش.

+ 2006/8/23ساعت 9:45 AM دستنویس نخودچی |

تیمور تمام سوره های قرآن را از حفظ داشت: چه از اول به آخر و چه از آخر به اول.

اما بهترین منظره ی دلخواهش جهش خون از حلق هایی بود که سرشان با ضربه ی

شمشیر به گوشه ای می افتاد!

+ 2006/8/17ساعت 8:54 AM دستنویس نخودچی |

                       

از انتظارها برایت سخن خواهم گفت

ای انتظارها تا کی ادامه خواهید یافت؟ و پس از آن که به سر رسیدید آیا چیزی برای ما خواهد ماند تا به زندگی ادامه دهیم؟

من دشت را به هنگام تابستان دیده ام که در انتظار بود. در انتظار اندکی باران. گرد و غبار جاده بسیار سبک گشته بود و هر وزش بادی آن را در هوا پخش می کرد. این انتظار دیگر میل هم نبود. بلکه بیم و هراس بود.

من آسمان را دیده ام که در انتظار سپیده دم می لرزید.

فقط خداست که نمی توان انتظارش راکشید. اگر در انتظار خدا باشی یعنی که هنوز نمی دانی خدا در توست. خدا را از خوشبختی جدا مدان و خوشبختی ات را در یک لحظه جاده!

 

+ 2006/8/12ساعت 7:8 AM دستنویس نخودچی |

من وتو گم شدیم انگار، تو این دنیای وارونه

که دریاشم پر از حسرت، همیشه فکر بارونه

سراغ عشق و می گیریم، تو اشکِ گریه ی آخر

تو دریای ترک خورده،  میونِ موج خاکستر

این روزا هر چی شبکه های تلویزیون رو عوض می کنم فقط یه چیزی می بینم؛ فلسطین، عراق، و حالا هم لبنان.

آره، همشون زیر شکنجه ها و ظلم و ستم هستن. قبول. به نا حق دارن بهشون زور میگن. ولی من به جای اینکه دلم برای اونا بسوزه دلم به حال خودمون سوخت. درسته، مملکت خودمون!

چرا؟ معلومه. چون همه دنیا می دونن تو لبنان و عراق و .... چه خبره. ولی هیچ کس نمی دونه تو ایران چه خبره!

اگه اسرائیلی های یهودی تو کشور فلسطین هستن، رو سر ما ایرانی ها هم سایه ی اسرائیلی مسلمونایی!!! هست که با ظاهر سازی و عوام فریبی می خوان بگن ما تو کشورمون هیچی کم نداریم. امنیت داره حرف اول و آخر رو می زنه! ما خیلی خوبیم و.....

بابا به خدا دروغه.

به چه جرمی خیلی از جوونا دارن کشته میشن؟

ایرون ما خیلی ناامن شده. شیراز هم که دیگه نگو. هر روز می شنوی که فلانی رو فلان جا با ... ضربه چاقو کشتن، یا یه عده آدم مست ریختن فلان جا و همه رو لت و پار کردن و مأمورای نیروی انتظامی فقط نظاره گر بودن.

یه جا غریبه ها به مردمشون حمله می کنن و می کشنشون، تو بوق و کرنا میکنن. اما اینجا خودیا دارن این کار رو میکنن هیشکیم نمی فهمه!

تو رو خدا بگین چه خبره؟ قراره چی بشه؟

برات ایمیل فرستادم و ازت پرسیدم تو برای ما چیکار کردی؟

گفتم ما از فلسطین وامثال اونا بدبخت تریم.

گفتم مسئله ما جوونا هسته ای نیست که مذاکره بخواد و نیازی به شورای حکام نداره.

ما حقمون رو از این زندگی می خوایم. نه کمتر نه بیشتر!

کینکی و سان و سما گفتن با این حرفایی که تو به اون زدی باید کم کم منتظر چسبوندن اعلامیه فوتت رو دیوارا باشیم. ولی اشتباه کردن.

تو حتی حاضر نشدی یه خط جوابمو بدی. چون سرت خیلی شلوغه!!!

خیلی زودتر از اونی که فکرشو می کردم کم آوردی آقای ...

چون می دونی که هویتمونو ازمون گرفتی.(به قول ...)

 

صدها قلم به کوره ی وحشت شدند ذوب

تا خنجری شوند 

در دست آن کسی که ز قدرت شده است مست

در دست مرد مست

خنجر شکافتست

فاق قلم؟                   

ـ نه!

سینه ی صدها قلم به دست                             

                                                            شعر از: حمید مصدق
+ 2006/8/3ساعت 8:22 AM دستنویس نخودچی |

همه کائنات سرود خوان که هو، هو

و آدمیان فاخته سان که کو، کو

زیبایی حقیقت است و حقیقت زیباییست

و هر دو عین وجودند

و هر سه عین عشقند

و هر چهار همان شادی مطلقند

و هر پنج همان دل آدمی است که چون پنجه آفتاب جامی از شراب نور به دست جهانیان می دهد